مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

post

اینکه دیر میام برا این نیست که بی معرفت شدم

گرفتارم ... گرفتار 

منظورم بچه و این چیزا نیستا . آخه به یکی گفتم خودمو گرفتار کردم رفت

گفت خوش به حالت مبارکه قدم خیر باشه

اگه خدا بخواد دارم درسم رو ادامه میدم .

کارای انتقالی که خیلی وقت قبل درست شده بود

دانشگاه هم لطف کرد و با گرفتن شهریه ی ثابت همه ی ترمایی رو که

غیبت داشتمبهم اجازه ی تحصیل علم و دانش رو داد .

البته اصلا حسش رو ندارم 

حالا یه ترم برم ببینم چی میشه . آخه نه اینکه از بچه هم خبری نیست

گفتم یه جوری سرگرم بشم ولی از سرگرمیم خوشم نمیاد

همه اش اصرار مامانم و امیر بود

راستی دیروز ظهر مهمون داشتیم سودابه اینا خبر مرگشون اومده بودن

بعد ناهار دور هم نشسته بودیم حرف بچه و قشنگی و زشتی و ... شد

عمه گفت مجتبی هیچ کدوم از دختراش به خودش نرفتن

( راست میگه هر دوشون مثل سودابه اجنه شدن ) منم گفتم

چه بهتر. همینایی که زشتن شوهرای خوشکل نصیبشون میشه .

سودابه با غیظ گفت منظورت چیه ؟

گفتم هیچی ینی تو فکرش نرو دومادای خوبی گیرتون  میشه

فقط مجتبی حواست باشه دخترات به روش مامانشون شوهر نکنن .

ینی انگار یه سطل آب یخ ریختم سرش . سودابه چشاش میخواست بزنه بیرون

فکر نمیکرد بدونم تو دلم گفتم حالا اولشه . فورا سودابه بلند شد و

گفت: ما باید یه سر هم بریم خونه مامانم اینا کاری ندارید ؟

دمشو گذاشت رو کولش و در رفت اولین بار بود فرار میکرد ولی بازم دلم خنک نشد

دلم به این راحتیا خنک نمیشه .

هیچی دیگه فقط اومدم بگم که بابا هستم فراموشم نکنید

چون فراموشتون نکردم

شما تو روزای سختی کنارم بودید فراموش کردنتون راحت نیست

 

بعدا نوشت : یه خبر جالب سبد کالا به ما تعلق گرفته

در صورتی که هیج جوری نباید شاملمون بشه


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392
ساعت 09:00 توسط شیرین | ارسال نظر(6)